نشسته با تمسخر از گاو پرستی هندیا حرف میزنه کاری به کارش ندارم سکوت میکنم اما من واقعا بهشون حسودی میکنم یقه ی خداشون به مشت میاد میتونن بکشنش یا بهش علف بدن اما چرا نمیکشنش و به تختش نمیشینن؟ قطعا خدا بودن یکی از ترسناک ترین وظیفه های جهانه! واقعا وحشتناکه، اگه با صدای بلند فکر میکردم قطعا ملامتم میکرد که دارم کفر میگم و ملحد شدم نمیدونم شایدم شده باشم ملحدی با ایمان...
کمی بعد از کم بودن جرم و دزدی تو هند حرف میزنه که نگا کن وضع اونا اونه وضع ما این خب ظاهرا خدای اونا وظیفه شو بهتر از خدای ما انجام داده اونم انگار تو عمق وجودش به خدای اونا حسودی میکنه اما فقط نمیخواد قبولش کنه گاو پرستیدن احمقانه ست همونطور که از نظر اونا هیچ پرستیدن احمقانست و هیچکسم که جرئت خدا بودن نداره لاجرم باید چیزی برای پرستیدن داشته باشه که به احمقانه نبودنش مصر باشه!
دلخورم؟ معلومه که هستم برای چی انقدر از دستش عصبانی شدم اون راست میگفت من یه هرزه ام! یه هرزه ی خونگی... یه هرزه ی خونگی آفتاب و مهتاب ندیده حق داشته به خودش اجازه بده اونطوری خطابم کنه من در خدمت همه بودم جز خودم...
من همیشه زندگی ساده ای داشتم تو یه خانواده ی خیلی ساده و شریف روستایی بزرگ شدم و به قانع بودن عادت کردم به ساختن و کنار اومدن به بنده بودن چون خدا بودن برای ما بیشتر از همه وحشتناک بود یکی باید این وسط مقصر می بود و دست کم سالی یکبار بزرگ و بخشنده، من از چیزای زیادی گذشتم و این برام آسونه چون واقعا گذشتم شاید یه جاهایی حسرتشو کشیدم اما همون موقع تمومش کردم و هرگز عقده شو به دلم راه ندادم این باعث شده که الان یکی از چیزایی که به وجدم میاره و چشممو میگیره اصالت و انسانیت باشه و به نظرم این چیزا ربط چندانی به دین و مذهبم نداره من روسپی گری مخلصانه رو ترجیح میدم به دیانت ساختگی دست کم اونا یه خدمتی به غرایز خودشون میکنن به گاو خودشون علف میدن و با گاو دیگران کاری ندارن تا اینکه بشینن و تقاص گاو گرسنه ی خودشونو از کشتن گاو دیگران بگیرن نمیدونم چی باعث میشه بعضیا برن دنبال کاری که استعدادشو ندارن پرسیدنم استعداد خودشو میخواد که در هر آدمی میتونه متفاوت باشه و همه ام همه ی استعدارو ندارن یاد مناظره ی موسی و شبان مولوی افتادم چقدر قشنگ بود
گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی
ملت عشق از همه دین ها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست...
بچه های روستایی یه رسمی دارن که فصل درو گندم و جو با کلی زحمت برای خودشون پشته ی کاه درست میکنن تا بفروشن اگه خریدار نداشته باشه میمونه و کل زحمتشون به باد میره به من خرده نگیر من پشته ی کاهمو، غرورمو ارزونی باد کردم و اون فقط بین عرق سرد من با بی رحمی تاخت به من حق بده ازش بیزار باشم نه چون اون واقعا بی رحمه بلکه چون دست پدر من خالی بود...
من به سهم خودم یه معذرت خواهی عمیق و از ته دل بدهکارم خشم با من کاری میکنه که لیلا با مجنون، هوش از سرم میبره خودمو در حالی یافتم که نمیشناختمش گذشته بر من حاکم شده بود و تمنای تکرار داشت و وحشت زده از در و دیوار وجودم آویزون شده بود مثل بچه خواب ترسناکی توی یک نیمه شب پاییزی اما من هرزه نیستم باشمم جز یه هرزه ی خونگی نیستم به من این ظلمو روا مدار که بس برام سنگینه من از تو چیزی نمیخوام هیچ هیچ، متاسفم اگر بین تب شدید و حال نزارم هزیانی بر زبانم جاری شد بهت اطمینان میدم بات قطع شدنش امیدوارم درکم کنی و ببخشی بخاطر همه چیز معذرت میخوام متاسفم...
میدونم میدونم خیلی سر درد شدم خودمم از این متنای بلند بالا دل خوشی ندارم اما چه کنم که حتی شیخم دستور داده هیچ آداب و ترتیبی مجو هرچه می خواهد دل تنگت بگو فکر کنم اینم یه نعمت محسوب میشه مخصوصا برای منی که اصلا عادت به گفتن نداشتم ولی گفتن خوبه و به خودی خود شفابخش بخاطر همه چیز از همتون ممنونم مخصوصا تعریفا:) قدرتونو میدونم ممنون که هستید.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۰ ساعت 21:36 توسط Fatemeh
|