.....

یکم ناخوش احوالم این روزا نمیدونم‌ سرما خوردم یا شایدم کرونا گرفتم به هر حال رابطه ی خوبی با دکتر جماعت ندارم که بفهمم همینطوری سرخود واسه خودم تب میکنم و میسوزم چشمام انگار دروازه های جهنمن تمام منو میبلعن و ذوب میکنن اما من دوباره ازشون جاری میشم گرمتر، بی رمق تر و درمانده تر از قبل هر بار و هر بار...

و سکوت تنها کسیه که نشونی منو داره گرگ زده به گله ی وجودم و چوپان مارو خواب برده زور صدای بی جون این بره ی زخمی کی به رویای بره کباب خوردن چوپان برسه که زندگی ما مرگ ماست گوری از گور دیگه عمیق تر داد بزنم که چی بشه...!

من تازه فهمیدم که چی میخوام من عشق نمیخوام من نگران میخوام! نه عاشقانه های پرشور نه بوسه های آتشین نه آرزو های بزرگ نه فلک نه گرداننده ی این چرخ و فلک من فقط و فقط یه نگران میخوام یکی که اگه نبودم متوجه جای خالیم بشه یکی که دردمو از چشمام بخونه با من بسوزه به آتیش پشت پلکم و با من جاری بشه، به تنگنای نفسم قسم نگران شدن بلدم که حتی در حال مرگ خواموش خودم چشم به راه نشانه ی حقیری از حیاتم دنبال اعجاز کوچکم حضور آخ خدایا چقدر خستم چقدر دلم یه نگران میخواد چه قدر حتی واسه ی نفس آخرمم که شده حاضرم بازم اینو ازت طلب کنم فقط یک نفس...

 

.....

این نظریه بیشتر از پیش در موردت قوت گرفته که تو ناتوان درعشقی مخصوصا با آگاهی امروز، دلیلشو بررسی کردم به نظرم همبستگی زیادی داره با رابطه با مادرت اولین و تنها مراقب اولیه ی زندگیت چون تو همون سالها از پدر محروم بودی به گرفتن عشق و محبت از یک مرد عادت نداری درای قلبتو به روشون بستی تو داری گذشته رو تکرار میکنی دوباره و دوباره اما میدونستی که اون هست و از دور دوستت داره بخاطر همینم طالب عشقای دوری رابطه ی گذشته تو به الان تعمیم دادی مردارو از نزدیک ترسناک میدونی فکر میکنی فقط از دور میتونن ایمن باشن اولین رابطه ی عاطفی تو به یاد بیار دور بود! واسه همینم قبولش کردی میدونی که اشتباه میکنی اما نمیتونی بپذیری با فروید موافقم وقتی میگه ما تنها سه سال اول زندگی رو زندگی میکنم و بقیه ی عمر همونو نشخوار میکنیم هیچ اتفاق و انتخابی وجود نداره ما تنها کسانی رو انتخاب میکنیم که از قبل در ناخودآگاهمون حضور داشتن اما به اینم ایمان دارم که ما انسانیم و میتونیم ساخته هامو نابود کنیم و از نو بسازیم ...

 ‌و اما مادرت تو میگی که عاشقشی و دوسش داری اما حجاب هارو کنار بزن تو ازش متنفری!! هرچقدر که بخوای میتونی گریه کنی اما این حقیقتو تغییر نمیده فاطمه ی عزیزم تو ازش متنفری اون هیچوقت وقتی بهش نیاز داشتی نوازشت نکرده تو مجبور میشدی اینو ازش گدایی کنی ولی اون حتی در اون حالم خسیس بود تو هرگز نباید همچین مادری بشی میفهمی؟!!

هر ضربه ای که بهت میزنم به فکر ساختنتم به فکر اینکه به قول نیچه بشی هر آنچه هستی تو باید خدای خودت باشی بدون هیچ ترسی لطفا "بشو هر آنچه هستی" من شو تا بتونی ما بشی آفریننده شو تا بتونی خلق کنی رنجور کوچک من آگاه شو آگاهی اگرچه سخت و تلخه اما روشنت میکنه ‌قوی ترت میکنه‌... اینارو میدونی و آگاهی از ریشه ی رفتارت اما احساس تنها چیزیه که قابل پیش بینی نیست میتونه به همه ی اتفاقات گذشته جامه ی نو بپوشونه و همه ی قاعده هارو بهم بریزه هیچ کدوم از این وصله هارو نمیتونی بهش بچسبونی اون یه چیز بدیع، شگفت انگیز،پاک و اصیله یعنی درست همون چیزیه که فرد تو عمق وجود خودش پیداش میکنه و باورش داره فارغ از همه چیز و همه کس!

ابراز احساسات و نوازش برای من خیلی سخته من به یاد ندارم آخرین بار کی کسی رو جز علی کوچولوم بغل کردم یا بوسیدم نسبت بهش رفتار والدانه دارم در حالی که من فقط خواهرشم اما یه وقتایی ام براش مادری کردم و این برام آسیب زا بوده ‌و هست یعنی یه جورایی این حسو نسبت به همه دارم که خستم میکنه گاهی خیلی خسته، نگفتم که نوازشو حتی از اونم دریافت نمیکنم انگار هیچوقت نداشتمش که از دستش داده باشم چیزی یادم نمیاد با اینکه قلبم از شدت علاقه به بعضیا مثل انار تو سینه ترک برمیداره ‌‌‌‌‌‌‌‌‌اما دستام ناتوانن به نوازش و مانعن در مقابل نوازش من فقط میتونم در اشتیاقش بسوزم به سینه آتش اما جز یخ هیچی به دست ندارم من کوه یخی هستم که به سینه آتشفشان دارم هیچکس به پای من نمیشینه و عابری ندارم اما اگر کسی مسیرش به مصاحبتم بیوفته مبهوتم میشه و کنارم مکان میکنه نشده نلنگه پایی وقت رفتن نشده کسی منو شناخته باشه و بزرگ و یگانه نخونده باشدم اما باور نمیکنم، که من این همه نیستم البته که خطا میکنن البته که من هیچی ندارم هرچی هست اونجاست تو وجود خودشون نباید در من به دنبال چیزی بگردن که خودشونن سوره ی یاسین که ایمان تو خونشونه گِلشونو باهاش سرشتن من در بهترین حالت بتونم پیامبرکی باشم از راه به در شده به لبخند نگاری کی بتونم ایمان بفروشم...!

 

......

نگرانم فردا یه ارائه ی مهم دارم که بهش مسلط نیستم این ترم خیلی سنگین شده واقعا منم که دل به کار نمیدم دلم واسه مامان تنگ شده خوابم بهم ریخته از اینکه ناگهان هفت صبح از خواب میپرم و تا هشت فقط به دیوار زل میزنم کلافه شدم دلم میخواست میتونستم بخوابم  چشمام میسوزه یه کتاب ۴۰۰ صفحه ای رو یه روزه خوندم و نکته برداری کردم تحلیلشم که واقعا سخت بود دل دردای شدیدم برگشتن امروز یکم باهاش دست و پنجه نرم کردم ریشه های عصب و انتقال پیام دردو کاملا احساس میکردم اما نمیدونم چرا انقدر دوسش دارم درد باعث میشه فقط به درد فکر کنم ذهنم آروم میشه اینطوری، از اینکه آخمم در نمیاد هم خوشم میاد کیی جز خودم میفهمه که در حال درد کشیدنم تازه همونطوری برای بابا شام پختم و به کارای علی رسیدم نمیدونم چمه شاید باید نگرانش باشم کم‌ کم و یه چکاپ یا سونوگرافی چیزی برم اما حوصله شو ندارم چه اهمیتی داره بذار همینطوری باشن چرا دارم اینارو میگم؟ نمیدونم واقعا یه لحظه دلم خواست یکی دلش برام بسوزه اما تو از ترحم خوشت نمیاد! ای بابا حالا باید نصف شبی ام منو روانکاوری کنی بسه دیگه برو خونتون بای فور اور ای خدا من کی از دست تو مشاور ناشی خلاص میشم

آخرین نظرت در موردم غوغا کرد اما جرئت نکردم ثبتش کنم تو راست میگفتی من ناتوان در عشقم درای قلب من بستس غیر اون همش تظاهره بشقاب غذای رنگی جلوی پسر بچه های گرسنه اما سایه ی شوم کارد به دستی که ایستاده بالا سرشون و میگه اجازه ندارن بهش دست بزنن چطور میشه بهت نزدیک شد وقتی انقدر بی رحمی کدومو باور کنن؟ چطور تب چیزی رو داری که استعدادشو نداری "ناتوان در عشق" آره در مورد تو صدق میکنه هیچی بیشتر از این بهت نمیاد با دست پیش میکشی و با پا پس میزنی! نگاه کن تو میتونستی امروز بهش بگی که چقدر درد داری اونم میتونست نوازشت کنه و نگرانت باشه بهت یادآوری کنه که چقدر براش مهمی و چقدر دوستت داره اما تو سرگرم بازی احمقانه ی خودت بودی که چیو ثابت کنی؟دوست داشتنی یا خواستنی نبودنتو؟ اینکه مشکل از تو نیست؟ داری کیو گول میزنی تو پیروز نشدی فقط حقه زدی گفتی درای قلبتو باز میکنی اما این کارو نکردی حق نداری شاکی باشی که چرا کسی تو نیومد تو اجازه ندادی مثل همیشه تو فقط تنهایی رو دوست داری و همه ام اینو میدونن تویی که مشکل داری تویی که سد معبری این درای آهنی قلبته که زنگار گرفته تو نمیخوای که دوست داشته بشی وگرنه جهان که خالی نیست داری خستم میکنی تویی که گریه نمیکنی...

 

از یک هرزه ی خانگی...

 ‌نشسته با تمسخر از گاو پرستی هندیا حرف میزنه کاری به کارش ندارم سکوت میکنم اما من واقعا بهشون حسودی میکنم یقه ی خداشون به مشت میاد میتونن بکشنش یا بهش علف بدن اما چرا نمیکشنش و به تختش نمیشینن؟ قطعا خدا بودن یکی از ترسناک ترین وظیفه های جهانه! واقعا وحشتناکه، اگه با صدای بلند فکر میکردم قطعا ملامتم میکرد که دارم کفر میگم و ملحد شدم نمیدونم شایدم شده باشم ملحدی با ایمان...

کمی بعد از کم بودن جرم و دزدی تو هند حرف میزنه که نگا کن وضع اونا اونه وضع ما این خب ظاهرا خدای اونا وظیفه شو بهتر از خدای ما انجام داده اونم انگار تو عمق وجودش به خدای اونا حسودی میکنه اما فقط نمیخواد قبولش کنه گاو پرستیدن احمقانه ست همونطور که از نظر اونا هیچ پرستیدن احمقانست و هیچکسم که جرئت خدا بودن نداره لاجرم باید چیزی برای پرستیدن داشته باشه که به احمقانه نبودنش مصر باشه!

دلخورم؟ معلومه که هستم برای چی انقدر از دستش عصبانی شدم اون راست میگفت من یه هرزه ام! یه هرزه ی خونگی... یه هرزه ی خونگی آفتاب و مهتاب ندیده حق داشته به خودش اجازه بده اونطوری خطابم کنه من در خدمت همه بودم‌ جز خودم..‌.

من‌ همیشه زندگی ساده ای داشتم تو یه خانواده ی خیلی ساده و شریف  روستایی بزرگ شدم و به قانع بودن عادت کردم به ساختن و کنار اومدن به بنده بودن چون خدا بودن برای ما بیشتر از همه وحشتناک بود یکی باید این وسط مقصر می بود و دست کم سالی یکبار بزرگ و بخشنده، من از چیزای زیادی گذشتم و این برام آسونه چون واقعا گذشتم شاید یه جاهایی حسرتشو کشیدم اما همون موقع تمومش کردم و هرگز عقده شو به دلم راه ندادم این باعث شده که الان یکی از چیزایی که به وجدم میاره و چشممو میگیره اصالت و انسانیت باشه و به نظرم این چیزا ربط چندانی به دین و مذهبم نداره من روسپی گری مخلصانه رو ترجیح میدم به دیانت ساختگی دست کم اونا یه خدمتی به غرایز خودشون میکنن به گاو خودشون علف میدن و با گاو دیگران کاری ندارن تا اینکه بشینن و تقاص گاو گرسنه ی خودشونو از کشتن گاو دیگران بگیرن نمیدونم چی باعث میشه بعضیا برن دنبال کاری که استعدادشو ندارن پرسیدنم استعداد خودشو میخواد که در هر آدمی میتونه متفاوت باشه و همه ام همه ی استعدارو ندارن یاد مناظره ی موسی و شبان مولوی افتادم چقدر قشنگ بود

گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی

ملت عشق از همه دین ها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست...

بچه های روستایی یه رسمی دارن که فصل درو گندم و جو با کلی زحمت برای خودشون پشته ی کاه درست میکنن تا بفروشن اگه خریدار نداشته باشه میمونه و کل زحمتشون به باد میره به من خرده نگیر من پشته ی کاهمو، غرورمو ارزونی باد کردم و اون فقط بین عرق سرد من با بی رحمی تاخت به من حق بده ازش بیزار باشم نه چون اون واقعا بی رحمه بلکه چون دست پدر من خالی بود...

من به سهم خودم یه معذرت خواهی عمیق و از ته دل بدهکارم خشم با من کاری میکنه که لیلا با مجنون، هوش از سرم میبره خودمو در حالی یافتم که نمیشناختمش گذشته بر من حاکم شده بود و تمنای تکرار داشت و وحشت زده از در و دیوار وجودم آویزون شده بود مثل بچه خواب ترسناکی توی یک نیمه شب پاییزی اما من هرزه نیستم باشمم جز یه هرزه ی خونگی نیستم به من این ظلمو روا مدار که بس برام سنگینه من از تو چیزی نمیخوام هیچ هیچ، متاسفم اگر بین تب شدید و حال نزارم هزیانی بر زبانم جاری شد بهت اطمینان میدم بات قطع شدنش امیدوارم درکم کنی و ببخشی بخاطر همه چیز معذرت میخوام متاسفم...

میدونم میدونم خیلی سر درد شدم خودمم از این متنای بلند بالا دل خوشی ندارم اما چه کنم‌ که حتی شیخم دستور داده هیچ آداب و ترتیبی مجو هرچه می خواهد دل تنگت بگو فکر کنم اینم یه نعمت محسوب میشه مخصوصا برای منی که اصلا عادت به گفتن نداشتم ولی گفتن خوبه و به خودی خود شفابخش بخاطر همه چیز از همتون ممنونم مخصوصا تعریفا:) قدرتونو میدونم ممنون که هستید.

 

حصار بی حصاری...

من خیلی نازک نارنجی ام‌ هی تند تند ترک برمیدارم و لب پر میشم اما تا آخرین نفس میمونم و میگذرم عین این چینی گل سرخی های قدیمی درسته این چشما بهونه گیرن هی تند تند پر و خالی میشن ولی خوب وفادارن عزیزاشونو محکم نگه میدارن البته تا جایی که بد بشکنم از اونجا به بعد دیگه هیچ جوره درست نمیشم حتی فکر دست زدن به من خطاست جوری میشکنم که معلوم نیست چی ام از چی بودنام حرف زدن خطاست هرچی فکر بند و وصله ست اینجور وقتا خطا اندر خطاست... همه ی آدمای عزیز زندگیم یه اشکی تو چشمام دارن که به دلم وصله بندشم محکمه دلمو بلرزونن بنده میلرزه،چشمه میلرزه،اشکه میلرزه و ازش کم میشه دلمو گرم کنن به خروش میوفته و یه موجی ام میزنه به چشمه جای اشکه و بنده محکم تر میشه بعضیا آروم آروم دلمو میلرزونن اما گرمش نمیکنن یه روز به خودم میام میبینم اشکشون دیگه تو چشمام نیست معلوم نمیشه کی و کجا بند دلم پاره شده و از چشمم افتادن و تموم شدن دیگه نه میتونن دلمو بلرزونن نه حتی گرمش کنن بعضیا یه روزی خوب دلمو گرم کردن و جای اشکشونو محکم، چند باری ام دلمو بلرزونن هنوزم جاشون تو چشمم محکمه مگر اینکه دلگرمی رو فراموش کنن و انقدر دلمو بلرزونن که اشک اونا هم فراموش بشه و از چشم بیوفتن، وقتی دست روزگار مجبورم میکنه مهر عزیزی رو از دل بکنم‌ انقدر اشکشو میریزم تا شاید بند دلم پاره بشه و دل به فراقش دووم بیاره بفهمه که دیگه نمیتونه مثل قبل بندشو محکم کنه و به سینه عزیزش کنه این برام خیلی سخته چون گاهی بدون هیچ رنجشی مجبورم از چشم بندازمشون تا بلکه فقط خودم آروم و قرار بگیرم انگار که خودت دشنه به دست بگیری و چشم خودتو دربیاری تا مجبور نباشی فاصله هارو ببینی و زجر بکشی... هرکجا نوشتم باید اشک کسی رو بریزم منظورم همین بود، اما بعضیا هم هستن که دلمو بد میشکنن وای از اون روز و لعنت به اون لحظه اونموقع دیگه برام فرقی نمیکنه بندشون چقدر محکم بوده و جاشون چقدر تو تخم چشم، به آنی از دل رها میشن، از چشم میوفتن و هزار تیکه میشن طوری که انگار هیچوقت عزیزدل ما نبودن و بندی به دل ما نداشتن وقتی دو ظرف شکستی تو دل هم باشن اگه یکیو بشکنی دیگه چه فرقی میکنه چی تو دلش بود یا چه اندازه بود یکی بشکنه اون یکی سالم نمیمونه اونا فکر میکنن مارو شکستن خبر ندارن که در درون ما می زیستن و خودشونم با ما شکستن...
متاسفانه یا شایدم خوشبختانه هر آدمی فقط یه بار میتونه صاحب بند دل من باشه و ریشه کنه وسط قلبم، بشینه به تخت پادشاهی چشمم و سلیمانی کنه بر این ملک قدر بدونه و بنازه به تخت و تاجش، تا ابد پادشاهی کنه اما اگر قدر ندونه و دلمو بشکنه و بندشو پاره کنه جوری از تخت به زیر میکشمش که اصالتش گم بشه و هرگز دیگه نتونه جایی در دربار وجودم داشته باشه همون کسی که تا قبل از اون شاید شکوه و جبروتی هم داشت عزیز بود و نزدیک به ما اما از چشم که بیوفته و اشکشو که در بیاره میشه بی ارزش ترین و غریبه ترین دیگه چه اهمیتی میتونه برام داشته باشه؟ بخدا که هیچ! میشه یکی از اون آدمایی که حتی نمیتونن ناراحتم کنن چه برسه به خوشحالی...

میدونی گاهی دلم میگیره با چشمای خالیم تو روی از چشم افتادگانم که نگاه میکنم و بهشون لبخند که میزنم‌ اسممو که صدا میزنن و با زبون تهیم جوابشونو که میدم و تو همه ی اون لحظه هایی که براشون مثل قبلم دلم براشون تنگ میشه برای کسی که فکر میکردم بودن... برای احساس نابی که روزی بهشون داشتم و جایی که قبلا بودن برای بندی که دیگه به دلم وصل نیست و ریشه های خشکیده شون که تو وجودم جا مونده ریشه هایی که میتونست سبز باشه اما الان فقط شبیه حصاریه که اجازه نمیده مهرشونو دوباره وارد قلبم کنم شایدم فقط دلم برای خود قبلم برای اونا تنگ میشه اما هیچکس تا حالا از این حصار نگذشته نمیدونم با آوارگانم چه کنم پشت این حصار بی حصاری...

 

 

.......

جالبه تو این تقریبا دو سالی که اینجا مینویسم من خیلی عوض شدم اوایل اشتباه کردن برام خیلی گرون تموم میشد بارها جون خودمو به لب میرسوندم و سرزنشش میکردم که چرا فلان کارو انجام دادی چرا فلان جا غلط املایی داشتی و بیسار جا سوتی دادی یه چیزی ته ذهنم همش میگفت تو باید بی نقص باشی از ظاهر گرفته تا رفتار و گفتار اما حالا خیلی وقته از شر اون افکار خلاص شدم هر کجا لازم باشه قبول میکنم که اشتباه کردم شکر خوردمو واسه همین موقع ها گذاشتن دیگه الان خیلی راحت داد میزنم آقا من شکر خوردم زیادم خوردم الانم رو دل کردم راضی شدین؟ هرچه غلط بود فت و فراوان کردم من خیلی وقته از خیر وشرش با هم گذشتم شما چرا ول نمیکنی خدا شاهده حاضرم یه وانت اجازه کنم با چهارتا بلندگو کوچه به کوچه راه بیوفتم داد بزنم اشتباه کردم ...خوردم بسه دیگه حوصله شو ندارم  تموم شد رفت خیلی وقته حوصله و وقت عذاداری واسه اشتباهاتمو ندارم آخه ارزشی ام ندارن مخصوصا وقتایی که سر ارزش دادن به دیگران اشتباه میکنم اونارو چیزی میبینم که نیستن:( که وحشتناک ترینشون مال اوایل خوابگاه بود قضیه از این قرار بود که یه روز یه دختر خوشگل فرستادن اتاق ما بعد من از قیافش خوشم اومد بهش گفتم که خیلی زیبایی نمیدونم چرا لال نمیشم من که هرچی میکشم از دست این زبون میکشم نگو اصلا با یه شخصیت خودشیفته ی پارانوئیدی رو برو ام که چشمتون روز بد نبینه که چه ها شد والا راست و چپ به ما ام اینو میگن که چی ما فقط اشتباهمون این بود که فکر کردیم توان شنیدن و هضم این حرفارو دارن نمیدونستیم انقدر ضعیف و نا توانن حالا ام چیزی نشده که ما هم قادریم داده هامونو پس بگیریم حالا خوبه مورد بعدی تنزل رتبه پیدا کرد به OCD:)

 زبان زبان زبان فقط و فقط سرچشمه ی سوء تفاهم هاست من الان دهن کیو سرویس کنم کیو خفه کنم آروم بشم آخه خدای من چه فکری کردن در موردمون که اسبشون اینطوری سر میبره حتی فکرشم آزارم میده اووف مغزم داره سوت میکشه چقدر حالم از این یه طرفه به قاضی رفتنا بهم میخوره...

 

.....

خواب عجیبی دیدم اتاقی بود شبیه کلاس درس با چندتا میز و نیمکت داشتم درس میخوندم که آقای... درو باز کرد و اومد تو اتاق بدون هیچ حرفی شروع کرد به خوندن کتاب تو دستش یه دختر اومد ازش پرسید که مشاوره میده یا نه از جا پریدم و ازش پرسیدم با آموزش قرار داد بسته یا نه گفت منتظرم تو بگی چیکار کنم من دارم واسه تو تلاش میکنم هر کاری تو بگی انجام میدم سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم اما قبلش نگاهم به نگاهش گره خورد چشمای قهوه ای روشنش با یه حلقه ی باریک اشک نگاهمو زود دزدیدم و رفتم سمت پنجره پرده های ساده ی سفیدشو کنار زدم اومد ایستاد کنارم، پشت پنجره چشمه ی کوچیکی بود زنی طشتی رو آورد که روش ترمه کشیده بودن آروم بود منم داشتم نگاهش میکردم ترمه رو که کنار زد صورت سفید و لپ قرمز دو تا پسر بچه با تنی بی جان بیرون اومد میخواست غسلشون بده صدای شیونش کم کم بلند شد ای وای کاخ ویرانم داد از غارت آمالم دست به دهن با تمام وجود اشک به صورت بسته بودم اون فقط نگاهم میکرد انگار که بگه رسمش همینه هیچ کاری از دستت بر نمیاد بچه ها شیش ماهه بودن و خیلی زیبا انگار فقط خوابیده بودن لباسی به تن نداشتن به این فکر میکردم که حتما سردشونه بعدش دیگه یادم نمیاد از خواب پریدم اما صورت اون دو تا بچه هنوزم جلوی چشممه، چی میخوان بگن؟ دو تا پسر بچه ی مرده دو تا امید قطع شده مادری که خودش بچه هاشو غسل میده و اونارو آماده ی دفن میکنه و کاری که از دست من بر نمیاد...

بازم آقای... ناخودآگاهم انگار خوب میدونه که اون هنوزم دوستم داره و داره برای رسیدن به من تلاش میکنه اما من نمیتونم تازه از آقای درمانگر یه اخطار دیگه درموردش دریافت کردم که اگر میخوای عشقو تجربه کنی باید ازش دور بشی چون اون شبیه پدرته و تو تنها با مردای قوی میتونی طعم گس عشقو بچشی مردی که بتونی کنارش با خیال راحت زن باشی و به آغوش کشیده بشی به جای اینکه به آغوش بکشی درستم میگفت من شیفته ی قدرت مردانه هستم و مستعد انتخاب آدمی با ویژگی های متضادش البته قدرتی که روبروی من نباشه بلکه تنها پناه و تکیه گاهم باشه و من بتونم با خیال راحت کنارش ضعیف باشم و نیازی به تظاهر قدرت نداشته باشم زنی باشم که زورم به باز کردن در شیشه ی مربای آلبالو نرسه و بشینم حض کنم از قدرت مردانه ی مرد زندگیم و سیرابش کنم از وجودم انقدر که هر لحظه حریص تر و تشنه تر بشه به داشتنم انقدری خیالم از امنیت و قدرت و تعهد حریم آغوشش جمع باشه که مثل پروانه به آتیش عشقش بسوزم و شیدایی کنم معنای شمع و پروانه فرو بریزه و تنها آتش از ما به جا بمونه این یعنی پیوستگی و ادغام در دیگری فرو ریختن بخشی از  سد خود و فردیت و شاید استقلال یعنی مرگ چون مرگم چیزی جز ترس از پیوستگی نیست بخاطر همینم فکر میکنم ریشه ی ترس از عشق و پیوستگی ترس از مرگه در حالی که برحسب طبیعت و فطرتم دوستدار صمیمیت و اعتماد به قدرت و دوست داشتن و مردانگی یگانه مردی در زندگیم هستم تو یه انسانی فاطمه نباید بخاطرش احساس حقارت کنی تو یه زنی و من خوش بینم که روزی به چنان قدرتی تکیه خواهی کرد که قدرتو بدونه و  بفهمتت هیچوقت اجازه نده به دوست داشتنش شک کنی کنارش با خیال راحت زن باشی و از دنیا نترسی فقط آرامش و امید و زندگی ببخشی چون غیر این از دست تو کاری ساخته نیست... 

نبودی...

این شهرو دوست ندارم غمگینم میکنه تحمل شلوغی و سر و صداشو ندارم گرچه بزرگم‌ میکنه اما زخم به زخم چه نامهربون مهربونی میکنه با من چه اجباریه...

من معمولا آدم‌ پر حرفی نیستم حوصله ی آدمای پر حرفم ندارم البته به آدمشم بستگی داره زیاد که مینویسم احساس میکنم همونقدر حوصله سر بر شدم اما مگه چه اهمیتی داره؟ یه روز وقتی بچه بودم تو شاه عبدالعظیم گم شدم نمیدونم کلاس اول بودم یا دوم اما یادمه یه پیر مردی ازم یه لیوان آب خواست من از مامان جدا شدم تا لیوان آبو پر کنم به چشم بهم زدنی لیوان از آب و من پر از تنهایی شده بودم قبلش بهم سپرده بودن هر کجا گم شدم همونجا بمونم و به هیچکسم نگم که گم شدم حتما زود برمیگردن دنبالم فارسی رو بلد بودم اما خیلی دست و پا شکسته بین همسن و سالام از همه زودتر یاد گرفته بودمش و لهجه نداشتم هرچند الان به غلظت تمامم میتونم صحبت کنم اون روز جهان برای من ترسناک و غیر قابل اعتماد شد من به همه شک کرده بودم از خدا تا مادر من ثواب کرده بودم اون پیر مرد خیلی تشنش بود و نمیتونست از جاش بلند بشه و هوا خیلی گرم بود برای چی باید منو گم میکرد این بود ته وعده وعیدش؟ این بود جواب خوبی و پاداش من؟ من به هیچکس نگفتم که گم شدم این بود زود برگشتن مادر؟

گاهی همون حس برمیگرده سراغم‌ به جهانی بی اعتماد میشم من همونجایی که گم شدم موندم پس چرا پیدام نمیکنن؟ بخدا من به هیچکس نگفتم که گم شدم پس چرا نمیان دنبالم؟ من اینجا تنها موندم بین آدمایی که زبونمو نمیفهن و از کنار گریه هام به آسونی میگذرن خدایا این بود پاداش نگذشتن من از تشنگی پيرمرد؟ لبریز شدن تنهایی من بود آیا بهای لبریز شدن لیوان آب؟ به کدوم سوره به جزء چندم! من عطش فرو نشوندم پس به کدوم محکمه کدوم قصاص چه عدلی عطشانم کردی خدای پیچک زیر پاهام بودی که بارونش شدم پس چرا خدای من نبودی...

 

وسط این مهلکه...

بالاخره وقت کوچ رسید و دارم برمیگردم شهر فرنگ شهر شلوغ نا مهربون شهر سیاه هزار رنگ کلی جاده پیش رومه با کلی آهنگ یکی میخونه وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد ای بابا کسی منتظر ما نیست که ما هم، چیه همش مارو یاد نداشته هامون میندازن نامردا بغضمون گرفت جمع کنیم بساطشونو نمیدونم کار مغزه یا قلب این همه خطا از گور کدومشون بلند میشه که گاهی یه نفرو به چشم همه میبینن که یه نفر نیست به اشتباه ترجمه میشه به کسی نیست و بالعکس

ولش کن بابا حالا که مفته بذار حال کنیم تو بساطی که بساطی نیست ما را ،چه گوشی پر کنم‌ من از هایده، حبیب، فرهاد، داریوش‌، شجریان، قربانی و و و با اینکه هرچی خوب باشه گوش میدم و باهاش حال میکنم‌ ولی این قدیمیا یه چیز دیگن و خوراک جاده های دور و دراز این زر زریا چقدر دلبرن انگار اکلیل رو چادر سیاه مادر پاچیدن یا گوله های آرزو چراغونی شهرارو میگم از تماشا کردنشون سیر نمیشم برعکس خیلیا که از نگاه کردن به جاده خوششون میاد من دوست دارم اطرافو نگاه کنم دنبال آبادیا بگردم و اون تک روشنایی های بالای کوه بعد با خودم فکر کنم یعنی کیی اونجا زندگی میکنه چرا رفته اونجا چیا تو سینه داره یعنی عشقم داره ایمان‌ چی چقدر تنهاست چقدر خوشبخته چقدر غمگین یا وقتایی که هیچ روشنایی به چشم نمیخوره به غربت هلال جوون ماه فکر میکنم به دشت بی پایان غم عجیب شبیه منه نزده میرقصه وسط این مهلکه...

 

نذر دیوونگی...

امروز یه سرک کوچولو به شهر کشیدم این شهر واقعا اعجاب بر انگیزه سرشار از زندگی و تکاپوست انگار که خدا از در و دیوارش جاریه یه قطعه ی گمشده ی بکر پر از سادگی و صمیمیت که دست زمان به آزارش نرسیده دسته های پیر مردا که با کلاه های نمدی و کت و شلوار های تمیز اما رنگ و رو رفته سرگرم صحبتن گوش تیز میکنم‌ از گندم حرف میزنن و سیب، بارون و محصول امسال از جای خالی حاج یعقوب اما نه انگار جاش همچین خالی ام نمونده نوه ش محمد تازه قدم به این جهان گذاشته راستی گفت محمد، محمد چه اسم قشنگی! دوست دارم روزی پسری به این نام در رحم داشته باشم که نباشه حاصل چیزی جز عشق 

میگم ها این همه از خود بیخود از کجا اومده حواسم اصلا نیست که شهرو انگور برداشته و قسم به انار و پرتقال و خرمالو آخ خرمالو چه رنگی راه انداختن چه فسونی کدوم بی دینی قرآن از شیرازه جدا کرده سپرده به باد که آیه به آیه دل از بیخ میکنن این همه الوان

چشمم به بچه های لپ قرمزه دست به چادر مادر انگار فقط اینجا پیدا میشن یه دختر کوچولو با چشمایی معصوم انقدر بی هوا بهش خیره میشم که از خجالت سرشو میندازه پایین کاش من شرم چشمای تو بودم و در لطافت نگاهت گم‌ میشدم می خزیدم به اون سیاهی و هرگز پیدا نمیشدم آه کاش من چشمهای زیبای تو بودم، در حالی که چشمم به در و دیواره قدم میذارم به بازار قدیمی بوی بهشت میده بوی بچگی باد حتما از پنجره های سقف بازار پای آیه های قرآنو به اینجا هم باز کرده چه رنگی چه لعابی چقدر پر هیاهو گوشواره ای به گوش میکنم مامان همین خوبه طرح قلب داره گوش آدم باید از قلب بشنوعه از عشق مامان بذار قاب کنه عکس حسرتشو چیکارش داری بیچاره گوشم کر شد از نشنیدن بذار دلشو خوش کنه به صدای جیلینگ جیلینگی اگه نداره فریاد دوستت دارمی، میخرمش پرتو نور گرمی از پنجره های سقف قدیمی بازار هجوم آورده به دل حراجی این بازار یادگار دوره ی صفویه ست آجر به آجرش قصه ها داره واسه تعریف کردن از خون دل تا رج به رج رنگ شادی شاهد چه چیز ها که نبوده چادرم دست و پا گیره و سرم رو به سقف کم مونده بود با کله بخورم زمین چند تا پسر جوون زیر چشمی نگاهم میکنن و بهم میخندن از سقف عکس میگیرم فکر میکنن دارم از خودم سلفی میگیرم صدای تیکه هاشون به گوشم میخوره  عکس یهویی یهویی دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم و میزنم زیر خنده با یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم نگاه میکنن و حتما تو دلشون میگن بیچاره خدا شفات بده خدا از دهنتون بشنوعه آخ اگه خدا شفامو بده نذر دیوونگی میکنم به علی قسم...

 

گلدون شمعدونی...

خاله داشت شمعدونیاشو از باغچه در میاورد تا ببره خونه تا از دست سرما نجاتشون بده و اونا زنده بمونن تا وقتی که دوباره بهار بشه و بتونن زندگی کنن یه شاخه ی ریشه دار کوچولو جا موند خم شدم و از زمین برش داشتم مامان همیشه میگه دستت به گیاه میوفته آخه هرچی بکارم زود سبز میشه و من هرگز گیاهی نکاشتم جز اینکه خودمو در برابرش مسئول دونستم؛ حالا اما مونده بودم بین دو راهی دلم پر میزد از اون گیاه کوچولو یه گلدون پر شکوه شمعدونی بسازم گلدونی که روزی بشه ثمره ی زندگیم جایی امن برای بخشیدن عشق و محبتم جایی که وقتی خسته بودم و از همه دلگیر برم توش گم بشم بشینم کنارش و خیره بشم به گلای قرمزش چشمامو ببندم و عطرشو نفس بکشم ته دلم بگم چه خوب که تو هستی چه خوب که بین اون همه تو شدی سهم دل من چه خوب که افتادی به فال من و قسمتم شدی آمین بلند مرغ آمینم شدی صدای من به عرش خدا رسید و خدا تورو جای همه ی نداشته هام بهم بخشید و خوب تر اینکه انگار تو هم منتظر دستای من بودی اما...

اما انقدر عاجزم... من باید چند روز دیگه از اینجا برم و مسیرم خیلی دوره اون گیاه کوچولو دووم نمیاره این همه راهو چطور بکارمش وقتی از زنده بودن و سبز شدنش مطمئن نیستم یا چطور شاهد جون دادنش باشم وقتی گلدون خاله دیگه براش جایی نداره به کدوم زمستون بسپارم بهارمو چطور به این راحتی بگذرم از سهمم و بشم شرمنده ی مرغ آمینم آخرشم نتونستم ازش بگذرم اون گیاه کوچولو الان تو لیوان آبه با خودم میبرمش و برای زنده نگهداشتنش تلاش میکنم و اگر زنده موند ازش یه گلدون شمعدونی پر شکوه میسازم‌ اما اگر نموند من مسئول نیستم چون همه ی تلاش خودمو کردم یک قدم خودمو برداشتم و حالا چشمم به صد قدم خدا و بنده ی خداست به قول حافط گفتگو آیین درویشی نبود ورنه با تو ماجراها داشتیم ...
این مسئولیت پذیری بیش از حدم خیلی اذیتم میکنه نمیتونم بپذیرم که گاهی بعضی چیزا دست من نیست و من نمیتونم در برابر همه چیز مسئول باشم اینکه این جهان جهان احتمال ها و از دست دادن هاست در حالی که جهان به دست آوردن ها هم هست و تا وقتی جرئت از دست دادن پیدا نکنی هرگز نمیتونی چیزی برای به دست آوردن داشته باشی...
به نظرم عشق همون گیاه کوچولو ی ریشه داره که قسمت بعضی از آدما میشه، میشه از کنارش رد شد یا برای داشتنش تلاش کرد و ریشه هاشو به خاک رسوند ازش مراقبت کرد و یه گلدون شمعدونی پر شکوه و زیبا ساخت. وقتی تو خونه ی هرکسی چشمم به گلدونای شمعدونی پر شکوه میوفته ناخودآگاه آهی به سر دلم چنگ میندازه و حسرتی در درونم به غلیان میوفته بعد یادم میوفته که عشقای بزرگ یه شبه و از غیب نازل نمیشن بلکه این آدمای بزرگن که از اون گیاه کوچولوی ریشه دار گلدونای بزرگ و زیبا میسازن چقدر خوبه که گیاه عشق ریشه داره این یعنی استعداد پرورش، ترمیم و رشد...

....

نشد، نشد که حرفمو رک و مستقیم‌ بزنم هی نوشتم و هی پاک کردم راستش این اولین باره همچین احساسی دارم انگار که میخوام داد بزنم ولی نمیتونم یا دارم داد میزنم اما سرم زیر آبه و کسی اونارو نمیشنوعه میخوام بمیرم ولی نمیتونم مثل مرغ پر کنده بی قرارم...

وقتایی که حرف زدن سخت میشه آدم پناه میبره به چشما آخرین امید و فریادشو میریزه تو چشماش و با چشماش فریاد میزنه به این امید که فهمیده بشن امان از روزی که امید از چشما هم قطع بشه و قرعه بیوفته به نام کلمه ها کلمه ها اینطور وقتا چقدر ناتوان و کوچیک میشن هیچوقت فکرشو نمیکردم گفتن کلمه ی به این آسونی انقدر برام سخت باشه من به همه سر این خندیدم و سرزنششون کردم که بابا چیه مگه چرا انقدر سختش میکنید چند تا حرف که بیشتر نیست یا میشه یا نمیشه این همه خود خوری و خود آزاری واسه چیه اما حالا که ایستادم تو جایگاهشون  میبینم که نه واقعا سخته انگار راست میگن به هرچی بخندی سرت میاد من فکر میکردم جنس سختیش ترسه واسه همینم ترسو خطابشون میکردم اما نه همش ترس نیست عدم اعتماد و عدم اطمینان به زمین و زمانه اگرم ترسی هست همش تو وجود خودشون نیست این دنیاست که ترسناکه کاش چشمامو میدید شاید دردمو میفهمید دنیا خیلی ترسناکه من میترسم نمیتونم...

همین...

یادمه وقتی بچه بودیم گاهی خیلی تابلو دروغ میگفتیم از اول بلد نبودیم این چیزارو ولی حالا گاهی شیطنتم میکردیم بعد رفیق بی کلک مادر واسه اینکه مطمئن بشه صدامون میزد و میگفت میدونسید آدم وقتی دروغ میگه یه شکل هلال کوچیک میوفته رو زبونش ته حلقش؟ ما هم یه نگاه به اینور و اونور مینداختیم و خدا خدا میکردیم قسر در بریم یه آینه پیدا کنیم ببینیم واقعا هلاله افتاده یا نه که یه پس گردنی میخوردیم یالا زبونا بیرون مقاومت ما همان و لو رفتنمون همان:))

بعد حالا دفعه های بعد واسه اینکه بگیم حقه شو فهمیدیم و دستش دیگه رو شده زبونه رو میاوردیم بیرون ولی چون بازم ته دلمون مطمئن نبودیم که هلالی در کار نیست فقط نوکشو میاوردیم بیرون که با یه پس گردنی دیگه مجبور میشدیم تا ته بندازیمش بیرون و زیر چشمی زبون همدیگه رو بپاییم که این هلال لعنتی مزخرفو که همش لومون میده پیدا کنیم که با یه آهااا دیدمش همه ی کاسه کوزه هامون بهم میریخت و انقدر قشنگ میشستیم حقیقتو مو به مو براش تعریف میکردیم که انگار خودش اونجا بوده از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون این ترسه هنوزم تو وجودم هست دروغ معمولا نمیگم ولی گاهی ام که مجبور میشم بگم میرم جلو آینه هلاله رو چک میکنم آخه گاهی آدما به خودشونم دروغ میگن اونایی که به خودشون دروغ میگن میترسن نمیرن جلو آینه گاهی به خودم میگم برو جلو آینه زبونتو در بیار تو چشمام خیره شو و بگو که بهم دروغ نمیگی بگو که سر احساست با من صادقی با من با خود خودت!

این تمرین این هفتست که استاد محبوب بهمون داده یعنی روشن کردن تکلیف خودمون با خودمون داشتن جرئت ایستادن جلوی آینه و روبرو شدن با خود واقعی و احساس و افکار واقعی مون ترسامون دروغامون اگرچه سخت اگرچه دور...

فاطمه برو جلو آینه بگو که با خودت صادقی همین...

خدای من مثلا یه آدم بالغم و آدمای بالغ حرف زدن و حل مسئله بلدن اما انگار نه انگار دارم بچه بازی در میارم و هم بازی ام دارم زیبا نیست؟

 

 

حلاج من...

داره بارون میباره آروم و نم نم ولی میشه صداشو شنید بیرون ساکته و تاریک انگار اینجا فراموش شده ترین نقطه ی جهانه حتی از منم دور تر چراغارو خواموش کردم و چشمم به شعله های آبی و نارنجی بخاریه دلم میخواد بغلش کنم چه گرمای بی منتی و سقفو چه پناه بی دریغی و نان رو هم تنها باید بوسید گاهی با خودم فکر میکنم در حقشون ظلم شده ما هیچوقت اونطوری که باید دوستشون نداشتیم آدما حقشونو خوردن شاید اون دوست داشتن اضافه ای که آدمارو هار میکنه حق همینا بوده همین کتری و میز و صندلی ما بیخود و بی جهت اونو خرج آدما کردیم حیف و میلش کردیم...

من خوبم اما خستم فاطمه جانم هیچ اشکالی نداره اگر گاهی کم میاری و احساس ضعف میکنی اگر دلت میگیره و دلتنگ میشی میترسی یا نگران تو میتونی غمگین باشی و با خیال راحت گریه کنی بهت قول میدم به هیچکس بر نخوره بهت قول میدم کنارت خواهم موند تو تنها نیستی عزیز من از من دور شو تا ببینی چقدر بهت نزدیکم تو جهان کوچک منی کعبه ی من گرد تو میشه گشت و احرام‌ بست فرشته کوچولو حالا که آرزو کردی انسان باشی بکوش تا انسان باشی کرم بودی حالا که فرصت پروانگی بهت داده شده پروانه شو زیبای من چون‌ فرو آیی به وادی طلب پیشت آید هر زمانی صد تعب سیمرغ شو سی مرغ من سجده کن شیطان من مسمان شو یهودای من که اناالحقی حلاج من...

 

 

 

بیا تو هم به بزم ما مهمانی.‌..

امشب برای خودم کمی امید ربوده ام از جوانه های سبز نو رسته ی زیر آوار خزان، تنها از گلویم پایین نرفت گفتم بیایم گوشه اش را بگیری قسمتش کنیم بخوانیم که به بوسه ای سبز خواهیم شد چلچله های شوقمان باز خواند گشت شبی را به آوازشان بیدار خواهیم ماند‌ و حسادت غم هارا بر خواهیم انگیخت از این دشت های سرد که بگذریم شقایق ها خواهند رویید و دوباره ناز و کرشمه حراج خواهند کرد شاید کسی آمد و وسعش به شاخه ای رسید رونقی به بازار گیسوانم بخشید بهاری نو از راه رسید و دشت گونه های من هم آباد شد...

شاید مسافری از مسیر خیمه ی انتظار من گذشت جای دوری نیست سر راه است همین چند قدم مانده تا مشرق اگر افتاد مسیرت بیا تو هم به بزم ما مهمانی مهر فراوان داریم پیاله ای با خود بیاور می فراوان داریم تسبیح فراوان اما قرآن بیاور قرآن نداریم؛گر مسلمان نیستی دانه ای انار بیاور، آتش فراوان اما اگر درویشی بدان دوست نداریم مجنون فراوان و لیلا نداریم، رقاصه نیاور‌ آهنگ بیاور آهنگ نداریم، مور بیاور نوری از طور بیاور دمی از گور بیاور سلیمان و موسی و عیسی داریم، اگر افتاد مسیرت اصلا با دست خالی بیا تو هم به بزم ما مهمانی...

 

 

لعنت به جنگ...

چه بارونی گرفته چند روزه من چقدر حرف دارم اما حرفی ندارم اگه ندارم به اجبار ندارم وگرنه یه پخ کنن مسابقه راه میندازم با بارون همچین بعیدم‌ نیست برنده بشم چی میشه که آدم تو خونه ی خودش بیگانه میشه؟ چی میشه که یهو احساس میکنی با محرم دیروز نامحرم ترینی؟ با...

دلم گرفته از این رسوم بد کیی پایه گذاری کرده این سلسله ی شومو که نسل اندر نسل خاک کشور قورت داده و آبرو داده به باد؟ ما که رضا شاه ابلهی بودیم حکم چادر از سر باز کردن اگر دادیم‌ بلوا بخوابه نظم و نظام بگیره این همه خاطر آشفتگی چه خبر داشتیم که آشفتگی گیسو های دخترکان لرزه میندازه به دل جوونای شهر و جنگ‌ راه میندازن میگیرن آخر سر حتی مملکتمونو از ما...

ولش کن اصن نوشتم و پاک کردم بذار چادر بمونه رو سرشون من تازه از جنگ برگشتم دلخوش به پیروزی کوچیکم بودم که چادر عروس دلبرم تو کوچه مغلوبم کرد درد اینه که میفهممش حالا از کیی گله کنم؟ باشه لال میشم ولی لعنت به چادر لعنت به تو لعنت به من به باخت و برد  لعنت به جنگ...

 

آفریننده ی زیبای کوچک...

یه وقتایی با خودم میگم کاش انقدر کوچیک تر بودم که یه بار دیگه اولین بار عاشق میشدم عاشق یه آدم نزدیکِ شدنی از این عشقای دو آتیشه ی بچگانه همونا که آدم فکر میکرد نباشه میمیره عاشق یه پسر همسایه ای فامیلی چیزی میشدم که تازه از سربازی برگشته و از دار دنیا فقط دوتا گوسفند داره تو گله ی پدرش با کلی خاطر خواهی پس کله ی کچلش چیه بابا الان بود بود نبود نبود شده هیچکس دیگه از دوری اون یکی نمیمیره نباشی بهترش هست راستش جای هیچکس این روزا خالی نمیمونه گذشت دوره ی یا تو یا هیچکسا همشم خوبه و نشونه ی رشد اما نمیدونم چرا دلم میگیره گاهی، کار پیرزن درونمه هنوز سر عقل نیومده عجوزه تو عهد بوق گیر کرده اسیر شدیم بخدا از دستش عمر نوحم داره لامصب حالا یکی ندونه فکر میکنه کدوم داشته هامونو از دست دادیم که این چنین به سوگش نشستیم نه بابا خر ما از کره گی دم نداشت نشستسم داریم حساب کتاب داشته های مردمو میکنیم بی کاریم بی کار

دلم رضا نیست وقتی پیشش گیر نیست هواییش کنم بیخودی از این یکی ام میگذرم باشه که اونم ساده بگذره بازی دادن مردم کار من نیست این چیزا به ما نیومده میکشیم کنار واسه اهلش ولی پاش بیوفته بازی ام میخوریم چیه مگه اونم عالم خودشو داره اونم قشنگه اونم با صفاست رفیق...

گفتم قشنگ یادم افتاد امروز چقدر قشنگ و زیبا شده بودم خیلی وقت بود فقط از در و دیوار عکس میگرفتم دیگه ته کشیده بودن عکسام دلو زدم به دریا و رفتم رنگ از رخ باغ و صحرا بردم هستن روزایی که زشت ترین دختر دنیا میشم ها نه که نباشن ولی امروز زیبا ترینشون بودم خدایا شکرت که وقتی حوصله داشتی خلقم کردی و این همه زیبایی به من بخشیدی من از چاه زنخدانم تا سر پیچ و تاب نخلستانم تا به ظلمات نگاهم  تا به پیوند جویبارانم  با دریا حتی تا ناخونای دستم قد نه چندان بلندم و دستای ظریفم شکرت میکنم خدایا شکرت که منو یه زن آفریدی یه آفریننده ی زیبای کوچک...

 

این زمستون...

دیشب اولین برف پاییزی باریدن گرفت دونه های پاک و سپید برف آروم و بی صدا همه جارو پوشندن و یه رنگ کردن خلوص اگر باشه تفاوت میشه غریبه ترین واژه ی جهان خدا که ببخشه سقف خونه ی ارباب و رعیت یکی میشه عشقم اگر عشق باشه یه همچین قدرتی داره تفاوتهارو بی ارزش میکنه و به چشم عاشق پوچ اما اگر باشه اگر...

برفا که آب شدن دیدم نهالای کوچیک گردو سیاه و کبود شدن، چیشد یهو؟ بابا من هنوز آرزو به دل بودم زرد شدنتونو ببینم بشینم پای پاییزتون ما که از بارون پاییزی سیر نشده بودیم این زمستون سر و کلش از کجا پیدا شد؟! شاید پاییز خسته بود و دلش بهار میخواست تاب نیاورده و خودشو زده به دل زمستون ما هم که بی خبران عالم از دل پاییز فکر کردیم یهو زمستون شده یه جا قمیشی میگه تو عاشق نبودی که درد دل عاشقارو بفهمی عزیزت نرفته که تشویش سوت قطارو بفهمی تو هیچوقت نرفتی لب جاده تا انتظارو بفهمی پریشون نبودی که نگذشتن لحظه هارو بفهمی تو اونی که رفته چی میدونی از غصه ی جای خالی دلت تنگ نبوده میخندی تا از حس دلتنگی میگم، دقیقا همینا کیی از دل اون یکی خبر داره کیی میفهمه چی میگم انقدر دلم میخواد الان بشنوم میفهمم، میفهمم میفهمم میفهمم اعع انقدر دوسش دااارم چی میشه تویی که میخونی بگی میفهمم ببین نفهمیدی ام بگو میفهمم الکی بگو اصلا من که نمیفهمم الکی گفتی فقط بگو  اخخ چی میشه که بشه ...

پاییز که آزده دل از کوی ما برفت و یادمون نیوفتاد بپرسیم کیی بود چرا بود و چرا نیست اما یه فنجون چای ریختم رفتم نشستم ور دل درخت گردو گفتم خب بگو، از زمستونت بگو چی بهت گذشت چیا کشیدی؟ کیی گفته درخت گردو حرف نمیزنه انقدر شیرین تعریف میکرد که یادم رفت قصش تلخه اونم اون وسطا میگفت چایت از دهن نیوفته ننه قندتو بزن تو چایت بنداز بالا فقط ناز نفست بلند هورت بکش این درختای دیگه شماتتم میکنن برگ ندارم بذار بدونن دست کم هم صحبت دارم رفیق دارم گفتم به چشم و تا جایی که میتونستم چایمو هورت کشیدم تهشم اون اه معروفو گفتم که حجتو تموم کرده باشم بعدشم یکی یکی تو گوش همشون گفتم التماس دعا که یهو احساس کردم کامم شیرین شد یه لحظه با خودم گفتم این حلاوت دیگه از کجا اومد معجزه ای چیزی شده لابد که دیدم وقتی خم شدم تو گوش درختا بگم التماس دعا صمغ یکیشون چسبیده به لبم ما هم که از خدا خواسته به فال نیک و استجابت گرفتیمش با همینا دلخوش نبودیم که الان هفت کفن پوسونده بودیم تو به دل نگیر و بگذر این دیوونگیارو به ما ببخش این زمستون...

 

پله ی"انتخاب"

یکی نیست بهم بگه آخه مگه مجبور بودی خودتو اینطوری با درس خفه کنی چقدر درس دارم من هیچی نشده داغون شدم‌ به قول بچه ها پت پت شدم خوبه همچین خر خونم نیستم، حالا اینا هیچ چیشد من انقدر بی کس و کار شدم؟ یعنی هنوز نتونستم آزمونه رو اجرا کنم البته از دونفر بیشتر نخواستم تا حالا که قرار شد پر کنن اما هنوز خبری نشده حقم دارن والا هرکی باشه از آزمونای سنجش روان میترسه مخصوصا اونایی که مشکل دارن و میخوان پنهونش کنن قسمت جالبش اینجاست که این آزمونا انقدر دقیقن که دروغ سنج و اغراق سنجم دارن مثلا یکی که اصلا بامزه نیست بخواد شیرین بازی در بیاره و پیش خودش فکر کنه حرفاش خیلی باحال و خنده داره تو آزمون معلوم میشه که اصلانم با مزه و خنده دار نیست:)) هاهاهاها
خوبه که حداقل بین دوستام اعتبار کافی دارم و همیشه واسه کمک رسوندن بهم آمادن الانم کاری از دستشون بر نمیومد بنده خداها وگرنه دریغ نمیکردن البته بی ربط نیست که منم هیچوقت تو کمک کردن بهشون کم نذاشتم شاید برای همینه که باهام متفاوت تر از بقیه رفتار میکنن چون حتما روزی باهاشون متفاوت برخورد شده همون جریان از هر دستی بدی از همون دست میگیری.
اما واقعا هیچ انتظاری ندارم اگرم کاری برای کسی انجام دادم و میدم در درجه ی اول بخاطر خودمه چون حال خودم اینطوری خوب میشه و عشق دریافت میکنم الهی خدا هیچکسو محتاج نکنه و همیشه چشم همه بعد خدا به دست خودشون باشه و دگر هیچ

چند روزی بود عصبانی بودم با خیلیا بد رفتار کردم و بهشون توپیدم مکانیزم دفاعی جابجایی رو قشنگ آباد کردم از جمله آقای درمانگر که خیلی از کارم پشیمونم و باید حتما معذرت خواهی کنم ازش اما نمیدونم میبخشه یا نه میخوام اگر دوباره پیشنهادشو مطرح کرد ازش بخوام بیشتر باهم آشنا بشیم و بهش فرصت دفاع از خودشو بدم قدر زر زرگر بداند قدر گوهر گوهری! میخوام اسم این پله از نردبون زندگیمو بذارم "انتخاب" و همراهمو انتخاب کنم البته با موشکافی دقیق و سرسختانه به قول راجرز دیگه میپذیرم هرکسی رو که بیاد، بیاد و ثابت کنه که ارزششو داره زندگی و عشق و افکار و احساس و روح و تنمونو باهم شریک بشیم و شریک بمونیم فرقی نمیکنه تو روزای خوب یا بد  اون همه چیز زندگی منو میدونه شاید بهتره منم زود قضاوت نکنم و اجازه بدم حرفاشو بزنه بخاطر احساسی که به وجود اومد درمان رو تا همون شکست بیشتر ادامه ندادیم شاید میخواد با یه روش دیگه امتحانش کنه عشق قطعا بهترین درمانه اما فعلا کاری باهاش ندارم و میخوام تا محکم شدن جای پای منطق بیرون از گود باشه باید ذهنمو خلوت کنم و به معیارام فکر کنم اولین چیزی که باعث عدم پذیرشش از سمت من بود قیافه و ظاهرش بود میدونم باطن و روح آدما واقعا خیلی مهم تر از جسمه اما جسمم برای من بی اهمیت نیست تعریف زیبایی ام میتونه از نظر هرکسی متفاوت باشه من با یه روح که نمیتونم زندگی کنم باید تا یه حد معقولی جذابیته وجود داشته باشه دیگه همونطور که خودش صادقانه گفت من در درجه اول زیباییتون برام مهم بود خب اون منو زیبا دونسته و با معیار های زیبایی اون منطبق بودم باید منم بتونم زیبا ببینمش تا بتونم باهاش زندگی کنم یا نه ولی نمیدونم حالا چرا اومده اول لیست من جاش اینجا نیست باید لیستمو درست کنم چقدرم خستم امروز واقعا روز سختی بود این همه ام چرت و پرت گفتم دیگه باید بخوابم‌‌‌‌..‌.

 

 

مهربان تر از مادر...

عصبانی ام خیلیم عصبانی ام دلم داد و بیداد میخواد دلم میخواد همه رو... بدم دلم میخواد یه آواری بریزه رو سرم نفسم بند بیاد دلم میخواد یه نفرو تا سر حد مرگ کتک بزنم‌ دلم میخواد همه ی برگارو له کنم دلم میخواد همه ی لباسامو جمع کنم یه جا بسوزونم دلم میخواد یه نفس تا کوه بدوم و تو مسیر همش فحش بدم دلم میخواد آسمونو به آتیش بکشم زمینو غرق کنم‌ دلم میخواد همه ی ظرفارو بشکنم دلم میخواد انقدر کتک بخورم تا خون بالا بیارم بلکه شاید بزنم زیر گریه و دو رکعت نماز شکر بخونم...

دلم‌ میخواد از مادرم کتک بخورم حال اون بچه ای رو دارم که سرخوش داشت با ماشین اسباب بازیش تو خیابون بازی میکرد که یه ماشین از بیخ گوشش رد شد مادرش دوید سمتش و یه کشیده خوابوند زیر گوشش بچه بغض کرد مادر محکم بغلش کرد و هر دو زدن زیر گریه مادر بین گریه هاش میگفت اگه میمردی چی؟ دلم از اون گریه ها از اون بغلا میخواد انگار مادرا این کارو از خدا یاد گرفتن اونم گاهی یه جوری میزنه زیر گوشت که دادت به آسمون میرسه شاید نفهمی چرا خوردی و بغض کنی اما تهش بغلت میکنه و میگه اگه میمردی چی؟

حالا که زدی زیر گوشم نازمو نمیخری؟ بغلم نمیکنی بغضه بترکه؟ آرومم نمیکنی؟ کشیده هاتم قشنگه دردم گرفت اما جز زیبایی ندیدم ای مهربان تر از مادر از وقتی سپردم به تو راضی ام به رضای تو...

 

 

حد بزن...

دلگیرم، از هیچکس نه ها فقط از خودم بد عادتیه ولی حرف جدیدی نیست که انتقام‌ همه رو از خودم میگیرم بد بفهمه من مقصرم نفهمه من مقصرم بفهمه به روش نیاره بازم من مقصرم میدونم حرف زدن از احساسات واسه آقایون خیلی سخته مخصوصا اگه واسشون غریبه باشی و بهت اعتماد نداشته باشن من میتونستم خودمو بزنم به نفهمی و برام مهم نباشه که دیگران چه احساسی دارن اونم وقتی که خودم هیچ حس خاصی جز کنجکاوی ندارم اما بلد نبودم نخواستم که بلد باشم چون به نظرم این کوچیک ترین حق آدماست که حرفاشونو بزنن و از خودشون و احساسشون دفاع کنن من فقط نخواستم آگاهانه این حقو از کسی دریغ کنم همین!حالا بماند که چرا این حق شامل همه نمیشه بماند که چرا شاملش شده بماند..‌.

فاطمه ملامتم نکن من چه میدونستم اصلا احساسی در کار نیست من چه میدونستم حرفی برای گفتن نداره من فقط میدونستم حرفایی که زده نمیشن یه عمر چماق میشن و تو سر خود آدم کوبیده میشن نخواستم سرش بشه آماج این چماق من اشتباه کردم من چه میدونستم سر خودت میشه آبستن درد از حرفایی که زده میشن و بی صاحب و حقیر رو زمین میمونن ببخش من چه میدونستم این جماعت ماهو به خدایی میگیرن اما در اصل خسوف پرستن کجا طاقت آیین مهر پرستی بیارن کِی استعداد قدقامت الصلوة خورشید، چه وقت همت و شهامت تکبیره الاحرام عشق...
ببخش من چه میدونستم تو چشمای تنگ نظر صنوبر پرستا هفت آسمون نمی گنجه و رس میشه سهمت، به ندای گل قاصدی منتظر بودم و چشمم به دست ساقی بود اگر خوابم برد و لحظه ای رویای مستی دیدم، من خطا کارم اگر جامی شکست اصلا بخشش چرا حد بزن که خوش میزنی که بر نخورده مستی چون من رواست...

 

دلبستگی واقعا چقدر زیبا تره...

امروز بالاخره چند ساعتی نشستم و دل به پاییز سپردم فقط و فقط سعی کردم ازش لذت ببرم آفتابی که به جای سوزوندن گرم میکرد و دیدن جوونه های سبز زیر برگای زرد و نارنجی سر ذوقم میاورد با موهام داشتم برای آسمون آبی دلبری میکردم و تو حال و هوای خودم بودم که یه پروانه ی خیلی قشنگ اومد و نشست رو دستم بچه که بودم عاشق گرفتن پروانه ها بودم با پدرم ساعتها دنبالشون میکردیم تا بگیریمشون بعد ها کفشدوزک میگرفتم اما دلم نمیومد نگهشون دارم و زود ولشون میکردم فکر میکردم اگر بگیرمشون و بندازمشون تو شیشه هنوزم میتونن قشنگ باشن بشن مال من و تا ابد بمونن اما خیلی زود میفهمیدم که اینطوری نمیتونن قشنگ باشن خودشون بیان و بشینن رو دستت قشنگن شیشه نباشه و پر نزنن قشنگن اصلا پر بزنن و تو حض کنی قشنگن خم شدم و آروم تو گوشش گفتم پر بزن کوچولو اما یه جوری سفت و محکم انگشتمو چسبیده بود که کششو احساس میکردم بعدشم کلی باهم عکس گرفتیم و آخرشم خودم بدرقش کردم تا بره من بهش نیازی نداشتم و بدون اونم حالم خوب بود اما اون اومد و من باهاش بهتر شدم انتخابم کرد که از من نترسه در حالی که هیچ شیشه ای جز کشش اون و من در کار نبود پس بدرقه کردنشم برام سخت نبود هرچند بماند که دلم میخواست بیشتر بمونه، مرز بین وابستگی و دلبستگی دقیقا همینجاست و دلبستگی واقعا چقدر زیبا تره...