تو میتونی...
خب خب بعد مدت ها یکم وراجی کنم. گذشت، این مدتم مثل همه ی روزها و سالهای گذشته، روزای خوبش با اینکه بیشتر بود ولی ترس هاش باز کاممو تلخ کرد و نذاشت به جونم بشینه. حالا من کلی به مسئولیت هام اضافه شده و این وسط فاطمه کوچولورو هم گاهی گم میکنم. انگار وارد پله ی بعدی شدم بله این پله کاملا غریبه و طعم همه چیزو عوض کرده مثل یه ادویه ی جدید و کاملا ناشناخته غذا ها با همون مواد اولیه و کیفیت قبلی درست میشن اما هرگز مثل قبل نیستن... من حتی نمیتونم قضاوت کنم که این خوبه یا بد فقط مثل همیشه غذامو تا ته میخورم همین!
همیشه همین بودم مگه نه؟ خدای من انگار وسط یکی از رویاهای طولانیم گیر افتادم ولی وقتی بیدار بشم فقط اندازه یکبار پلک زدنه این رویا هم فراموش میشه ساده تر از چیزی که فکرشو بکنی...
بعد از اینکه بیدار بشم چی میگم؟ شاید بگم وای چه خواب خوبی بود کاش بیدار نمیشدم یا شایدم هراسون از خواب بپرم و بگم وای دوباره کابوس دیدم کسی چه میدونه؟! فکر کنم بستگی به رویایی داشته باشه که اونموقع به اسم زندگی، خواب میبینم.
اسمش هرچی که هست الان خوبم ولی یه سری کار نکرده مونده که کابوسم شده هرطور شده باید این یکیم تمومش کنم پس جان جهانم ادامه بده تو میتونی...