تو میتونی...

خب خب بعد مدت ها یکم وراجی کنم. گذشت، این مدتم مثل همه ی روزها و سالهای گذشته، روزای خوبش با اینکه بیشتر بود ولی ترس هاش باز کاممو تلخ کرد و نذاشت به جونم بشینه. حالا من کلی به مسئولیت هام اضافه شده و این وسط فاطمه کوچولورو هم گاهی گم میکنم. انگار وارد پله ی بعدی شدم بله این پله کاملا غریبه و طعم همه چیزو عوض کرده مثل یه ادویه ی جدید و کاملا ناشناخته غذا ها با همون مواد اولیه و کیفیت قبلی درست میشن اما هرگز مثل قبل نیستن... من حتی نمیتونم قضاوت کنم که این خوبه یا بد فقط مثل همیشه غذامو تا ته میخورم همین!

همیشه همین بودم مگه نه؟ خدای من انگار وسط یکی از رویاهای طولانیم گیر افتادم ولی وقتی بیدار بشم فقط اندازه یکبار پلک زدنه این رویا هم فراموش میشه ساده تر از چیزی که فکرشو بکنی...

بعد از اینکه بیدار بشم چی میگم؟ شاید بگم وای چه خواب خوبی بود کاش بیدار نمیشدم یا شایدم هراسون از خواب بپرم و بگم وای دوباره کابوس دیدم کسی چه میدونه؟! فکر کنم بستگی به رویایی داشته باشه که اونموقع به اسم زندگی، خواب میبینم.

اسمش هرچی که هست الان خوبم ولی یه سری کار نکرده مونده که کابوسم شده هرطور شده باید این یکیم تمومش کنم پس جان جهانم ادامه بده تو میتونی...

خواب...

بازم که تلخش کردی خانوم خانوما واسه چی برق انداختی ته چشاتو غصه چیو میخوری روانی؟ ببین تو بگی میشینم باهات گریه میکنم ها ولی نکن! نکنه باز تقصیر پاییزه هواییت کرده؟ یا زیر سر این دل کندن لعنتیه باز؟! اصن هرچی که هست بازم دلخوشی که بیشتره بهونه واسه خندیدن که زیاده پس چته؟! عشق لونه کرده رو شاخ و برگت نیگا حالا گیرم که چندتا برگ بی ارزشم این وسط بریزه و گهگداری هم باد سر بکشه تو موهات و دلتنگی تنه بزنه به تنت هنوز که ریشه هاتو داری! نه که کم باشه ها نه غمش کلی غمه ریختن برگ خاطره ها و از دست دادن تک تکشون دوباره باد سرکش و سارق، صدای زنگ کوچ کاروان و دلبر رو محمل شتراش با آخرین حلقه ی اشک تو چشم و خدایی همراه... تو که دردت کم نیست دورت بگردم میل باریدن داری بفرما این تو این ابر سیاه. اما دلخوشی ها کم نیست باور کن ... دلبری کوچ کرد از این شهر دلبری از راه خواهد رسید. باد برده را بادی دگر باز خواهد آورد دلت گرم و چراغت روشن، زندگی قصه ی پوچیست خوابی دم صبح، بگشای پر شاید آخرین پروانه ای! هراس را بیانداز پشت گوش، آرزو کن، بلند تر بخند و بی عشق از این خواب مگذر...

دوست داشتنی های نفرت انگیز!

این روزا زیاد فکر میکنم به خانواده به پدر به مادر حتی برادر چه دوست داشتنی های نفرت انگیزی!

فکر کردن به لحظه ای نبودشون جونمو میسوزونه و تحمل نزدیکی طولانی مدتشونو ندارم. هر سری که به مادر شدن فکر میکنم پشت بندش قطعا این فکره که من نباید مادری مثل مادرم بشم و فرزند احتمالی، نباید پدری مثل پدر من داشته باشه. نه چون مهربون نیستن اونا مهربونترین قلب دنیارو دارن نه چون ایثارگر نیستن اونا همیشه از خودشون برای ما گذشتن و هزار جور خصوصیات مثبت دیگه که حتی نمیتونم کامل اسم ببرم انقدر که زیادن اما...

اما با همه ی اینا جای خالی هم زیاده البته که هیچ انسانی خالی از خطا و لغزش نیست و منم نمیتونم باشم ولی شاید بتونم تمرین کنم، بپذیرم، و یاد بگیرم که هر تلاش و پیشرفتی شایسته ی جشن گرفته حتی کوچیک حتی در مقایسه با پیشرفت دیگران هیچ، آغوش و نوازش همیشه لازمه، حرف زدن یادمون نره و حتی مهم تر خوب گوش دادن. باهم دور میز غذا بشینیم و حامی باشیم و و و

متاسفانه ما بزرگ ترین شکست هارو از خانواده هامون میخوریم و درحالیکه زخممون داره خونریزی میکنه تو دنیای بیرون به دنبال مرهم و ضماد میگردیم از دست کسانی درست شبیه خودشون و این دردیه ک جز با روبرو شدن و پذیرش و آگاهی خوب نمیشه فقط زخما هی بیشتر و بیشتر میشن و ما تشنه تر میگردیم. چه دوست داشتنی های نفرت انگیزی!

تولدت مبارک

خب قرار بود برا تولدت بیام دختر قشنگم ولی جشنی نگرفتی و کسی روهم دعوت نکردی پس گفتم حداقل الان بیام الان که یه سال دیگه رو سپری کردی و بزرگ تر شدی البته ک هیچ بزرگ شدنی بدون زخم و درد نیست پس کمی هم زخمی تر...

اگه بخوام سالی که گذشت رو دوره کنم هیچ چیز خاصی نداشت و قشنگ ترین تکرارش بودنش تو زندگیم بود. برام کهنه و تکراری نمیشی فقط هرروز ترسم بیشتر میشه خب تا بوده همین بوده وابستگی ترس میاره ترس جای خالی... زندگی بدون تو، خیلی وقته بهش فکر نکردم و نمیخوام ک فکر کنم ولی حرفای دخترک ترس جونمو بیشتر کرد طفلی بد فرو ریخته صدای ظریفش حتی از زیر آوارشم به گوش نمی رسید هفت سال عشقو یه شبه به خاک سپردن کار راحتی نیست ولی خب مرگ گاهی بی صدا میاد و تمام امید و دلخوشی کسی رو ازش میدزده و اون میمونه و سارقی که هرگز نمیشه پیداش کرد و چیزی ازش پس گرفت...

میدونی بحث الانم نیست ها از اول و تا این لحظه همین بوده الان خب من مالباخته ی سالی ام که از من ربود و گلی که خشکید و روزها و لحظه به لحظه های نزیسته ای که از من جمع میکنه تو خورجینش هرچیزی که من استفاده نکنم اون قراره با خودش ببره چ خوب میشد اگه میشد دستشو تو پوست گردو گذاشت به هرحال عزیز جان به رسم عادت تولدت مبارک..‌

تو همه ثمر منی...

دختر کوچولوی من میخوام بدونی بی بهانه با بهانه عاشقتم و از هرفرصتی هر کجا گوشی پیدا کردم برات زمزمه کردم که نزار غم ها تورو از شادی های کوچکت جدا کنه تو هنوز جوونی برای لمس چمن تازه بوی خاک، موج توی موهات، میدونی گاهی از دستت کلافه ام ک چرا سر یه موضوع و دلخوری یا مشکل زندگی رو میبوسی میزاری رو طاقچه و غرق میشی هی تو غرق تر میشی و زندگی خاک میگیره هی تو میپوسی هی اون میپوسه...

نکن عزیز دل مادر نکن قربون چشمای قشنگت بشم من، مادر من دلم‌ میخواد قد همه ی سرو های عالم قد بکشی اندازه همه ی چلچله های از سفر برگشته شونه هات خونه باشه وای از چشمات مادر دوست دارم چشمات تا انتهای خوشبختی رو لمس کنه قدمات از جنس قدم بارون پر از خیر و برکت باشه و جاده های امیدت دور و دراز. مبادا گم کنی خودتو یوقت سراغتو بگیرم بگن رفتی! اگه میخوای بری برو راهت آباد من که نگفتم نری اما مادر خوتو جا نزاری یوقت! نگا کنم ببینم زندگی مونده رو طاقچه بدون تو... میدونم تو حواس پرتی وای امان عشقو گم نکنی یوقت، همه جونمو بی قراری گرفته ک نکنه دزد بزنه به کاروانت جز باد هیشکی نیاد برا مرثیه خونی اصلا اگه بی خبری امونمو برید چی؟ لحظه ی آخرم چشم گردوندم دیدم نیستی چی؟ تو همه ثمر منی...