خب قرار بود برا تولدت بیام دختر قشنگم ولی جشنی نگرفتی و کسی روهم دعوت نکردی پس گفتم حداقل الان بیام الان که یه سال دیگه رو سپری کردی و بزرگ تر شدی البته ک هیچ بزرگ شدنی بدون زخم و درد نیست پس کمی هم زخمی تر...

اگه بخوام سالی که گذشت رو دوره کنم هیچ چیز خاصی نداشت و قشنگ ترین تکرارش بودنش تو زندگیم بود. برام کهنه و تکراری نمیشی فقط هرروز ترسم بیشتر میشه خب تا بوده همین بوده وابستگی ترس میاره ترس جای خالی... زندگی بدون تو، خیلی وقته بهش فکر نکردم و نمیخوام ک فکر کنم ولی حرفای دخترک ترس جونمو بیشتر کرد طفلی بد فرو ریخته صدای ظریفش حتی از زیر آوارشم به گوش نمی رسید هفت سال عشقو یه شبه به خاک سپردن کار راحتی نیست ولی خب مرگ گاهی بی صدا میاد و تمام امید و دلخوشی کسی رو ازش میدزده و اون میمونه و سارقی که هرگز نمیشه پیداش کرد و چیزی ازش پس گرفت...

میدونی بحث الانم نیست ها از اول و تا این لحظه همین بوده الان خب من مالباخته ی سالی ام که از من ربود و گلی که خشکید و روزها و لحظه به لحظه های نزیسته ای که از من جمع میکنه تو خورجینش هرچیزی که من استفاده نکنم اون قراره با خودش ببره چ خوب میشد اگه میشد دستشو تو پوست گردو گذاشت به هرحال عزیز جان به رسم عادت تولدت مبارک..‌