لیلی ماست و ماییم مجنون...
نمیدونم جریان چیه که مرگ از خواب ما دست برنمیداره خلاصه که یا لیلی ماست و ماییم مجنون یا ما رخت لیلی به تنمونه. هرچی که هست دیشبی اومد به سرای ما یا ما رفتیم دیدن دلبر دوباره چش تو چش شدیم ولی اینبار یکم اونور تر از دیدن خواب دیدم یه پیرمردی درحال مرگه و توی گور تازه کنده ی خودش به انتظار مرگ نشسته لحظات آخر عمرشه و فقط منم که پیششم داره برام چیزی تعریف میکنه که ناگهان وسط حرفش موعد رفتن میرسه میگه دیگه باید برم هی ازش میپرسم مردن چطوریه؟!
ولی رفت و جواب نداد. دقیقا یادم نیست این وسط چه اتفاقی افتاد اما لحظه ای بعد من دقیقا جای پیر مرد قرار گرفتم و دیگه قشنگ دیواره های خاکی و بلند گور و نم و بوی خاکو میدیدم و میشنیدم حالا دیگه این من بودم که سنگ میکوبیدم به شیشه خونه دلبر که بلکه بیاد بیرون باز تر بشه گور تنگ و دل تنگ ترمون که یهو شیشه شکست و من به جهان دیگه ای پرتاب شدم تا چشم کار میکرد فقط درهم آمیختگی نور بود، سیاه و سفید. ولی بهترین قسمتش بی وزنی و رهایی بود انگار دیگه منی وجود نداشت زیادی کوچیک بودم انقدر کوچیک که دیگه به چشم نمیومدم و وجودم حس نمیشد هیچ فکری نداشتم هیچ نگرانی هیچ نیازی رهای رها و فقط محو سیاه و سفید نگاهش. فکر کنم آخرم تهش این شد که لیلی ماست و ماییم مجنون....