خواب...
بازم که تلخش کردی خانوم خانوما واسه چی برق انداختی ته چشاتو غصه چیو میخوری روانی؟ ببین تو بگی میشینم باهات گریه میکنم ها ولی نکن! نکنه باز تقصیر پاییزه هواییت کرده؟ یا زیر سر این دل کندن لعنتیه باز؟! اصن هرچی که هست بازم دلخوشی که بیشتره بهونه واسه خندیدن که زیاده پس چته؟! عشق لونه کرده رو شاخ و برگت نیگا حالا گیرم که چندتا برگ بی ارزشم این وسط بریزه و گهگداری هم باد سر بکشه تو موهات و دلتنگی تنه بزنه به تنت هنوز که ریشه هاتو داری! نه که کم باشه ها نه غمش کلی غمه ریختن برگ خاطره ها و از دست دادن تک تکشون دوباره باد سرکش و سارق، صدای زنگ کوچ کاروان و دلبر رو محمل شتراش با آخرین حلقه ی اشک تو چشم و خدایی همراه... تو که دردت کم نیست دورت بگردم میل باریدن داری بفرما این تو این ابر سیاه. اما دلخوشی ها کم نیست باور کن ... دلبری کوچ کرد از این شهر دلبری از راه خواهد رسید. باد برده را بادی دگر باز خواهد آورد دلت گرم و چراغت روشن، زندگی قصه ی پوچیست خوابی دم صبح، بگشای پر شاید آخرین پروانه ای! هراس را بیانداز پشت گوش، آرزو کن، بلند تر بخند و بی عشق از این خواب مگذر...