جالبه تو این تقریبا دو سالی که اینجا مینویسم من خیلی عوض شدم اوایل اشتباه کردن برام خیلی گرون تموم میشد بارها جون خودمو به لب میرسوندم و سرزنشش میکردم که چرا فلان کارو انجام دادی چرا فلان جا غلط املایی داشتی و بیسار جا سوتی دادی یه چیزی ته ذهنم همش میگفت تو باید بی نقص باشی از ظاهر گرفته تا رفتار و گفتار اما حالا خیلی وقته از شر اون افکار خلاص شدم هر کجا لازم باشه قبول میکنم که اشتباه کردم شکر خوردمو واسه همین موقع ها گذاشتن دیگه الان خیلی راحت داد میزنم آقا من شکر خوردم زیادم خوردم الانم رو دل کردم راضی شدین؟ هرچه غلط بود فت و فراوان کردم من خیلی وقته از خیر وشرش با هم گذشتم شما چرا ول نمیکنی خدا شاهده حاضرم یه وانت اجازه کنم با چهارتا بلندگو کوچه به کوچه راه بیوفتم داد بزنم اشتباه کردم ...خوردم بسه دیگه حوصله شو ندارم  تموم شد رفت خیلی وقته حوصله و وقت عذاداری واسه اشتباهاتمو ندارم آخه ارزشی ام ندارن مخصوصا وقتایی که سر ارزش دادن به دیگران اشتباه میکنم اونارو چیزی میبینم که نیستن:( که وحشتناک ترینشون مال اوایل خوابگاه بود قضیه از این قرار بود که یه روز یه دختر خوشگل فرستادن اتاق ما بعد من از قیافش خوشم اومد بهش گفتم که خیلی زیبایی نمیدونم چرا لال نمیشم من که هرچی میکشم از دست این زبون میکشم نگو اصلا با یه شخصیت خودشیفته ی پارانوئیدی رو برو ام که چشمتون روز بد نبینه که چه ها شد والا راست و چپ به ما ام اینو میگن که چی ما فقط اشتباهمون این بود که فکر کردیم توان شنیدن و هضم این حرفارو دارن نمیدونستیم انقدر ضعیف و نا توانن حالا ام چیزی نشده که ما هم قادریم داده هامونو پس بگیریم حالا خوبه مورد بعدی تنزل رتبه پیدا کرد به OCD:)

 زبان زبان زبان فقط و فقط سرچشمه ی سوء تفاهم هاست من الان دهن کیو سرویس کنم کیو خفه کنم آروم بشم آخه خدای من چه فکری کردن در موردمون که اسبشون اینطوری سر میبره حتی فکرشم آزارم میده اووف مغزم داره سوت میکشه چقدر حالم از این یه طرفه به قاضی رفتنا بهم میخوره...