گلدون شمعدونی...
خاله داشت شمعدونیاشو از باغچه در میاورد تا ببره خونه تا از دست سرما نجاتشون بده و اونا زنده بمونن تا وقتی که دوباره بهار بشه و بتونن زندگی کنن یه شاخه ی ریشه دار کوچولو جا موند خم شدم و از زمین برش داشتم مامان همیشه میگه دستت به گیاه میوفته آخه هرچی بکارم زود سبز میشه و من هرگز گیاهی نکاشتم جز اینکه خودمو در برابرش مسئول دونستم؛ حالا اما مونده بودم بین دو راهی دلم پر میزد از اون گیاه کوچولو یه گلدون پر شکوه شمعدونی بسازم گلدونی که روزی بشه ثمره ی زندگیم جایی امن برای بخشیدن عشق و محبتم جایی که وقتی خسته بودم و از همه دلگیر برم توش گم بشم بشینم کنارش و خیره بشم به گلای قرمزش چشمامو ببندم و عطرشو نفس بکشم ته دلم بگم چه خوب که تو هستی چه خوب که بین اون همه تو شدی سهم دل من چه خوب که افتادی به فال من و قسمتم شدی آمین بلند مرغ آمینم شدی صدای من به عرش خدا رسید و خدا تورو جای همه ی نداشته هام بهم بخشید و خوب تر اینکه انگار تو هم منتظر دستای من بودی اما...
اما انقدر عاجزم... من باید چند روز دیگه از اینجا برم و مسیرم خیلی دوره اون گیاه کوچولو دووم نمیاره این همه راهو چطور بکارمش وقتی از زنده بودن و سبز شدنش مطمئن نیستم یا چطور شاهد جون دادنش باشم وقتی گلدون خاله دیگه براش جایی نداره به کدوم زمستون بسپارم بهارمو چطور به این راحتی بگذرم از سهمم و بشم شرمنده ی مرغ آمینم آخرشم نتونستم ازش بگذرم اون گیاه کوچولو الان تو لیوان آبه با خودم میبرمش و برای زنده نگهداشتنش تلاش میکنم و اگر زنده موند ازش یه گلدون شمعدونی پر شکوه میسازم اما اگر نموند من مسئول نیستم چون همه ی تلاش خودمو کردم یک قدم خودمو برداشتم و حالا چشمم به صد قدم خدا و بنده ی خداست به قول حافط گفتگو آیین درویشی نبود ورنه با تو ماجراها داشتیم ...
این مسئولیت پذیری بیش از حدم خیلی اذیتم میکنه نمیتونم بپذیرم که گاهی بعضی چیزا دست من نیست و من نمیتونم در برابر همه چیز مسئول باشم اینکه این جهان جهان احتمال ها و از دست دادن هاست در حالی که جهان به دست آوردن ها هم هست و تا وقتی جرئت از دست دادن پیدا نکنی هرگز نمیتونی چیزی برای به دست آوردن داشته باشی...
به نظرم عشق همون گیاه کوچولو ی ریشه داره که قسمت بعضی از آدما میشه، میشه از کنارش رد شد یا برای داشتنش تلاش کرد و ریشه هاشو به خاک رسوند ازش مراقبت کرد و یه گلدون شمعدونی پر شکوه و زیبا ساخت. وقتی تو خونه ی هرکسی چشمم به گلدونای شمعدونی پر شکوه میوفته ناخودآگاه آهی به سر دلم چنگ میندازه و حسرتی در درونم به غلیان میوفته بعد یادم میوفته که عشقای بزرگ یه شبه و از غیب نازل نمیشن بلکه این آدمای بزرگن که از اون گیاه کوچولوی ریشه دار گلدونای بزرگ و زیبا میسازن چقدر خوبه که گیاه عشق ریشه داره این یعنی استعداد پرورش، ترمیم و رشد...