خواب عجیبی دیدم اتاقی بود شبیه کلاس درس با چندتا میز و نیمکت داشتم درس میخوندم که آقای... درو باز کرد و اومد تو اتاق بدون هیچ حرفی شروع کرد به خوندن کتاب تو دستش یه دختر اومد ازش پرسید که مشاوره میده یا نه از جا پریدم و ازش پرسیدم با آموزش قرار داد بسته یا نه گفت منتظرم تو بگی چیکار کنم من دارم واسه تو تلاش میکنم هر کاری تو بگی انجام میدم سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم اما قبلش نگاهم به نگاهش گره خورد چشمای قهوه ای روشنش با یه حلقه ی باریک اشک نگاهمو زود دزدیدم و رفتم سمت پنجره پرده های ساده ی سفیدشو کنار زدم اومد ایستاد کنارم، پشت پنجره چشمه ی کوچیکی بود زنی طشتی رو آورد که روش ترمه کشیده بودن آروم بود منم داشتم نگاهش میکردم ترمه رو که کنار زد صورت سفید و لپ قرمز دو تا پسر بچه با تنی بی جان بیرون اومد میخواست غسلشون بده صدای شیونش کم کم بلند شد ای وای کاخ ویرانم داد از غارت آمالم دست به دهن با تمام وجود اشک به صورت بسته بودم اون فقط نگاهم میکرد انگار که بگه رسمش همینه هیچ کاری از دستت بر نمیاد بچه ها شیش ماهه بودن و خیلی زیبا انگار فقط خوابیده بودن لباسی به تن نداشتن به این فکر میکردم که حتما سردشونه بعدش دیگه یادم نمیاد از خواب پریدم اما صورت اون دو تا بچه هنوزم جلوی چشممه، چی میخوان بگن؟ دو تا پسر بچه ی مرده دو تا امید قطع شده مادری که خودش بچه هاشو غسل میده و اونارو آماده ی دفن میکنه و کاری که از دست من بر نمیاد...

بازم آقای... ناخودآگاهم انگار خوب میدونه که اون هنوزم دوستم داره و داره برای رسیدن به من تلاش میکنه اما من نمیتونم تازه از آقای درمانگر یه اخطار دیگه درموردش دریافت کردم که اگر میخوای عشقو تجربه کنی باید ازش دور بشی چون اون شبیه پدرته و تو تنها با مردای قوی میتونی طعم گس عشقو بچشی مردی که بتونی کنارش با خیال راحت زن باشی و به آغوش کشیده بشی به جای اینکه به آغوش بکشی درستم میگفت من شیفته ی قدرت مردانه هستم و مستعد انتخاب آدمی با ویژگی های متضادش البته قدرتی که روبروی من نباشه بلکه تنها پناه و تکیه گاهم باشه و من بتونم با خیال راحت کنارش ضعیف باشم و نیازی به تظاهر قدرت نداشته باشم زنی باشم که زورم به باز کردن در شیشه ی مربای آلبالو نرسه و بشینم حض کنم از قدرت مردانه ی مرد زندگیم و سیرابش کنم از وجودم انقدر که هر لحظه حریص تر و تشنه تر بشه به داشتنم انقدری خیالم از امنیت و قدرت و تعهد حریم آغوشش جمع باشه که مثل پروانه به آتیش عشقش بسوزم و شیدایی کنم معنای شمع و پروانه فرو بریزه و تنها آتش از ما به جا بمونه این یعنی پیوستگی و ادغام در دیگری فرو ریختن بخشی از  سد خود و فردیت و شاید استقلال یعنی مرگ چون مرگم چیزی جز ترس از پیوستگی نیست بخاطر همینم فکر میکنم ریشه ی ترس از عشق و پیوستگی ترس از مرگه در حالی که برحسب طبیعت و فطرتم دوستدار صمیمیت و اعتماد به قدرت و دوست داشتن و مردانگی یگانه مردی در زندگیم هستم تو یه انسانی فاطمه نباید بخاطرش احساس حقارت کنی تو یه زنی و من خوش بینم که روزی به چنان قدرتی تکیه خواهی کرد که قدرتو بدونه و  بفهمتت هیچوقت اجازه نده به دوست داشتنش شک کنی کنارش با خیال راحت زن باشی و از دنیا نترسی فقط آرامش و امید و زندگی ببخشی چون غیر این از دست تو کاری ساخته نیست...