همین...
یادمه وقتی بچه بودیم گاهی خیلی تابلو دروغ میگفتیم از اول بلد نبودیم این چیزارو ولی حالا گاهی شیطنتم میکردیم بعد رفیق بی کلک مادر واسه اینکه مطمئن بشه صدامون میزد و میگفت میدونسید آدم وقتی دروغ میگه یه شکل هلال کوچیک میوفته رو زبونش ته حلقش؟ ما هم یه نگاه به اینور و اونور مینداختیم و خدا خدا میکردیم قسر در بریم یه آینه پیدا کنیم ببینیم واقعا هلاله افتاده یا نه که یه پس گردنی میخوردیم یالا زبونا بیرون مقاومت ما همان و لو رفتنمون همان:))
بعد حالا دفعه های بعد واسه اینکه بگیم حقه شو فهمیدیم و دستش دیگه رو شده زبونه رو میاوردیم بیرون ولی چون بازم ته دلمون مطمئن نبودیم که هلالی در کار نیست فقط نوکشو میاوردیم بیرون که با یه پس گردنی دیگه مجبور میشدیم تا ته بندازیمش بیرون و زیر چشمی زبون همدیگه رو بپاییم که این هلال لعنتی مزخرفو که همش لومون میده پیدا کنیم که با یه آهااا دیدمش همه ی کاسه کوزه هامون بهم میریخت و انقدر قشنگ میشستیم حقیقتو مو به مو براش تعریف میکردیم که انگار خودش اونجا بوده از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون این ترسه هنوزم تو وجودم هست دروغ معمولا نمیگم ولی گاهی ام که مجبور میشم بگم میرم جلو آینه هلاله رو چک میکنم آخه گاهی آدما به خودشونم دروغ میگن اونایی که به خودشون دروغ میگن میترسن نمیرن جلو آینه گاهی به خودم میگم برو جلو آینه زبونتو در بیار تو چشمام خیره شو و بگو که بهم دروغ نمیگی بگو که سر احساست با من صادقی با من با خود خودت!
این تمرین این هفتست که استاد محبوب بهمون داده یعنی روشن کردن تکلیف خودمون با خودمون داشتن جرئت ایستادن جلوی آینه و روبرو شدن با خود واقعی و احساس و افکار واقعی مون ترسامون دروغامون اگرچه سخت اگرچه دور...
فاطمه برو جلو آینه بگو که با خودت صادقی همین...
خدای من مثلا یه آدم بالغم و آدمای بالغ حرف زدن و حل مسئله بلدن اما انگار نه انگار دارم بچه بازی در میارم و هم بازی ام دارم زیبا نیست؟